ملولم از عشق

با تو از درد دلی گفتم و تو نشنیدی            با تو از عشق سخن گفتم و تو خندیدی

با تو از شور و شعف، مهر و وفا، شیدایی            گفتم و تو بر دلم نور سیه پاشیدی

شاید از روی غلط گفته بدم این همه را            یا که عبرتم نشد، آن عاشق تبعیدی

من ملولم زین همه سعی و خطای باطل            که تو آن را هوسی زودگذر نامیدی

من تورا گویم ازعشق و ز همه سر درون            تو همانی که بخواهی ز سخن برچیدی

سر باطن نتوان خواند به چندین شاید       قلبی عاشق لازم و بایدت امشب نه جم جمشیدی

الف.رحمانی

. . . پاورقی . . .

عاشق تبعیدی: فرهاد کوهکن

جم جمشیدی: جام جهان نما

شعری برای شایدی

چنید بیتی شب گذشته در خواب و بیداری نوشتم. اگر از سبک خاصی پیروی نکردم به حساب خواب آلودگلی من بذارین. شاید هم بلد نبودم.

شعری برای شایدی

شاید که روزی گم شوم         در کوچه های شهر تو

شاید تو پیدایم کنی         لحظه به لحظه نو به نو

شاید به کرمان آمدم         سویت شتابان آمدم

شاید که روزی عاقبت         از بهر جانان آمدم

روزی درون نیم باز         شیدای شایدها شدم

ناغافل از حالات دل         مفتون بایدها شدم

گویی که از روز ازل         شنیده بودم شایدی

آیا بود من را به سر         نوشت دیگر شایدی؟

حالا به شاید گفتنت         من را تو افسون می کنی

بگذر ز این شاید شدن         دانی که خود چون می کنی؟

بس که تو شاید گفته ای         می لرزد این دل هر نفس

می ترسم این شاید مرا         آخر کشد در این قفس

شاید قفس شد بهر من         آری به از صدها قفس

آزادیم از آن تو…… چون من ندارم این هوس

گر تو اشارتی کنی         من پا به سر سویت دوم

امید آن روز است مرا         شاید که من را ما شوم

الف.رحمانی

به بنوشتن نظر مکن تردید

تورا نگویمت آقا که خانمی شاید . . . . مرا رعایت ادب لزوم می باید

تو که بخوانده ای وبلاگ من با ناخن . . . . نظر دادن و بنوشتنش فراموش مکن

به بنوشتن نظر مکن تردید . . . . که خواندن نظرت خالی از لطف نبید

وگرنه به لعن من دچار آیی . . . . هرچند که خود را به من ننمایی

الف.رحمانی

این رو هم نوشتم برای دوستانی که می آیند و می خوانند و بهره می برند و نظر نمی دهند

نوشته شده در  جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ساعت ۲۰:۳۳ در وب نشست بلاگفا!

بت پرست!

بت پرست!

عمری است ما برای دل بت پرست خویش
بت می کنیم بت شکنان را به دست خویش!
ما کشته ی ارادت کوریم و بی دلیل
جان می دهیم بر سر عهد الست خویش!
ما را دو چشم بسته و یک شوق کافی است
تا دل اسیرمان کند و پای بست خویش!
تنها تمام در قدم مرگ می شود
رنجی که می بریم از این طبع پست خویش!
در قوم ما به ضرب تبر هر که بت شکست
پیروز می شود به بهای شکست خویش
بت می شود دوباره خودش باز٫ ناگزیر
در انتظار ضربه ی دستی به هست خویش!
افسوس! آن که بت شکنی یادمان دهد
یادش به باد می رود از ضرب شست خویش
روزی که بت به باده پرستی رها کنیم
خواهیم شد چو خوشه ی انگور مست خویش!

علیرضا سپاهی لایین

 نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۴:۵۴ در وب نشست بلاگفا!

اینور و آنور ندارد، ما اهل دلیم آقا، اهل دل!

دوستی داریم حسن آقا نام. مثل خودمان اهل تاریخ. اهل دل. اهل همین کلات خودمان. از آن اصلاح طلبهای روشنفکری که می دانید. هر وقت ما را می بیند می نالد و می گوید: ((من که آخر نفهمیدم تو کدوم طرفی هستی! چپی هستی؟ راستی هستی؟ اصلاح طلبی؟ چیکاره ای آخه؟ طرفدار کی هستی؟))

 ما هم در جواب میگویی: هیچ طرفی حسن جان. هیچ کدام. ما اهل دلیم آقا اهل دل! ما طرفدار کسی هستیم که اهل دل باشد. اهل خدمت. اهل همین ایران خودمان. مال همین طرفها باشد. بوی ایران بدهد. قرمه سبزی بخورد و حافظ بخواند و تشنه ی تاریخ و فرهنگ باشد و خلاصه سنگی روی سنگ بگذارد و دردی از کسی دوا کند. حالا میخواهد خاتمی باشد یا احمدی. اینطرفی باشد یا آنطرفی. ریش بگذارد یا نگذارد. فقط اهل مردم باشد آقا اهل مردم اهل دل!

حضرت حافظ هم می فرمایند

چو بشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست     سخن شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید    تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب    بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود    رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من    خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم    گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند    که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب    که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند    فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ساعت ۱۲:۳ در وب نشست بلاگفا!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد !

تا امروزه روز گمانم بر این بود که مشکلات زمانه و دردهای روزگار مرا نتواند از پای انداختن. منی که خود را شیر ژیانی می پنداشتم که همیشه پنجه در پنجه این زمانه دارم. جایتان خالی چند روزیست دندانمان بازی درآورده و ما را در خود بپیچانده و هیچکدام از نسخه های مادر و پدر و دوستان و عمه  و خاله و دایی و خاله خانباجی و رمال و بقال ها بر ما افاقه ننموده و همچنان این ریزه آهکین دندان ما را مغلوب و  اسیر خود کرده است. امروز کمی دردش آرام شده و با خود گفتیم که چند روزیست ننوشته ایم پس فرصت غنیمت شمردیم و رو به وبلاگمان کردیم.

آمدیم بنویسیم گفتیم چه بهانه ای بهتر از درد دندان. تا نوشتم “خدا نصیب گرگ بیابان نکند” قافیه بعد سرازیر شد بر لب و دیگر نایستاد ز تاب و ز تب! پس بشنوید ادامه ابیاتی را که امروز سرودم بر وزن شعری از عبید زاکانی:

خدا نصیب گرگ بیابان نکند . . . . خدا نصیب هیچ بنده مسلمان نکند

گرم بپرسی که چیست دردت ای جانا . . . . بگویمت که نیست جز درد دندانا

بگویمت شرح این قصه تا که بشنوی از من . . . . پس گوش فراده و بپراکن این سخن

زانجا که من عاشق بدم به شیرینی . . . . و این عاشقی بود راز دیرینی

بخوردمی به دکان پدر هی تنقلات . . . . ز کیک و کلوچه های شیرین و از شکلات

رسید عدد به دوازده سن من . . . . همان که یازده را یکی بیشتر بود

کمی بیازرد این ریزه آهکین من را . . . . خدا ندهد دردش دوست و دشمن را

مرا که مادریست دانا و حکیم . . . . بگفت که میبایست رفت نزد حکیم

بدان رهسپار درمانگاه کلات شدیم . . . . گرفتار این درد از برکت شکلات شدیم

بگویمت بعدا که کلات کجاست . . . . این یگانه دژ هستی عزیز چراست

کنون بشنو ز درد دندانه . . . . مگیر خرده بر این شعر رندانه

که قافیه و ردیف کم کاست شد ؟ . . . . تو را به شاعری توان چگونه راست شد ؟

بگفتمت که به همراه مادر جان . . . . برسیدیم به خدمت دکتر جان

بگفت دکتر مرا که جز به کشیدن راه نیست . . . . بگفتمش که بکش که بدتر از این ناله و آه نیست

بکشید و بینداختش به دور . . . . چه کشیدنی ؟! که مرا کرد زنده به گور

من از آن پس نرفته ام به نزد طبیب . . . . که مرا تجربتی شده بس گران و عجیب

تا به امروز که این آهکین کند اذیت . . . . مانده ام چه کنم که شوم راحت

حال این ریزه آهکین دندان . . . . نگذارد که حتی خورم من نان

ای ابوالفضل ای سخنور ناز . . . . رو بکن به خدای بنده نواز

که خدایا در این چه حکمت بود . . . . من ندانستم که چه بود و چه نبود

بده تسکینی بر این دندان . . . . بده راهی و چاره ای ؛ درمان !

الف.رحمانی

نوشته شده در  جمعه دهم اسفند ۱۳۸۶ساعت ۱۹:۴۴ در وب نشست بلاگفا!

شهریار کیست؟

شهریار

 بو دنیا فانی دیر فانی           بو دنیاده قالان هانی

داود اوغلو سلیمانی           تخت اوستوندن سالان دنیا

سنین بهره ن یین کیم دیر؟     کیمینکی سن ؟ییه ن کیم دیر

سنه دوغرو دییه ن کیم دیر؟     (یالان دنیا یالان دنیا)

سنی فرزانه لر اتدی      قاپیپپ دیوانه لر توتدی

کیمی الدی کیمی ساتدی      ساتان دنیا الان دنیا

اتی ازل داغا سالدیق     یورولدوقجا دالی قالدیق

اتی ساتدیق اولاغ الدیق     یه هر اولدی پالان دنیا

بیری اینا بیری پاسدیر     بیری ایدین بیری کاسدیر

گئجه طوی دیر سحر یاس دیر    گول اچدیقدا سولان دنیا

ایگیت لرین باشین یئیه ن    قوجالار بوز باشین یئیه ن

قبیر لرین داشین یئیه ن     ئوزو یئنه قالان دنیا

نه قاندین کیم گول اکندیر       کیم قیلیج تک قان توکندیر

تیمور هله کوره کن دیر        چنگیز جانین الان دنیا

یامان قورقو ییغیلایدین       طوفانلاردا بوغولایدین

نولیدی بیر داغیلایدین     بیزی درده سالان دنیا

چاتیب سندن کوچن کچدی     اجل جامین ایچه ن کئچدی

اولان اولدی کئچن کئچدی     نه ایستیردین اولان دنیا

بوغولایدین اولان یئرده      دوغوب خلقی بوغان یئرده

اوغول نعشین اوغان یئرده    انا زولفون یولان  دنیا

استاد محمد حسین شهریار

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ساعت ۹:۴۷ در وب نشست بلاگفا!

 

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ – ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدربابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد.

در ایران، روز وفات این شاعر بزرگ معاصر را روز ملی شعر نام‌گذاری کرده اند.

زندگی

شهریار به سال ۱۲۸۵ درتبریز متولد شد. دوران طفولیت را در روستای مادری قیش قورشاق و روستای پدری خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران سپری نمود. پدرش حاج میر آقا خشکنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفر اجباری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ و زمانی که شهریار در خراسان بود پدرش حاج میرآقا خشکنابی فوت کرد. او به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد.

دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکده ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.

در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود حیدر بابایه سلام را می‌سراید. گفته می‌شود گه منظومه حیدرباباً در شوروی به ۹۰ درصد زبان‌های جمهوری‌های آن ترجمه و منتشر شده‌است.

در تیر ماه ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ماه ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به نام خانم عزیزه عمید خالقی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند، دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی هستند.

شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح امام خمینی و خامنه‌ای و نیز هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار) سرود.

شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.

عشق و شعر|

وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمه ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی، جز آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومه حیدربابایه سلام، سروده شده به سال ۱۳۳۳، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

گفته می‌شود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان می‌رود[روایت به اشکال مختلف]. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که بخشی از آن در زیر آمده‌است، در بستر می‌سراید. این شعر بعد‌ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.

 آمدی، جانم به قربانت، ولی، حالا چرا؟            بی‌وفا، حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی            سنگدل، این زودتر می‌خواستی، حالا چرا؟

نازنینا، ما به ناز تو جوانی داده‌ایم            دیگر اکنون، با جوانان ناز کن، با ما چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند            در شگفتم من، نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین            خامشی شرط وفاداری بود، غوغا چرا؟

شهریارا، بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر            این سفر، راه قیامت میروی، تنها چرا؟

 

شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های زیادی را می‌سراید.

آثار شهریار

•           حیدر بابایه سلام، شعر ترکی

•           کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی

 

گل و شمعم به مزار دل خونین آمد

گفت پاشو که مسیحات به بالین آمد

ناخدا نوح نبی بود که کشتی نجات

راه طوفان زد و با بار دل و دین آمد

قاصد کوی خدا را چه بنامیم ای دوست

چه به از آنکه به سر سوره یاسین آمد

یارب این شاخه گل از شش جهتش دار نگاه

این دعا کردم و از شش جهت آمین آمد

جشن این کوکب و این کوکبه ی قدسی را

همه آفاق به آئینه و آیین آمد

نامه ات با خط و خال ختنی هر جا رفت

گوئیا قافله ی نافه اش از چین آمد

آیتی خواندم از این نسخه ی قانون که شفاست

چشم خود بینم از این سرمه خدا بین آمد

خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر

مژده ای بود به فرهاد که شیرین آمد

نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید

یا که ویس از پی پرسیدن رامین آمد

شهریار این غزل طرفه به تلقین سروش

چون رقم خواست زدن خواجه به تحسین آمد

درد عشقی کشیده ام که مپرس

امشب دوباره دیدمت
ای کاش نمی دیدم
دوباره به سوی کوی زلف تو لغزیدم
ز یاد جور آن جفا که بر ما رفت
به خاک و خون دل خویش غلتیدم
ای کاش تو را نمی دیدم

الف.رحمانی

نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۷ساعت ۰:۴۳ در وب نشست بلاگفا!

از باغ می برند…

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند  ….  تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند “صبح” تو را “ابرهای تار”  ….  تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند  ….  این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی  ….  شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
یک نقطه بیش فرق “رحیم” و “رجیم” نیست  …  از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست  ….  گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

فاضل نظری

 نوشته شده در  جمعه ششم دی ۱۳۸۷ساعت ۱۵:۴۲ در وب نشست بلاگفا!