جومونگ خان و یک تنور نان محلی!

چقدر خوب شد که ما ایرانیها از دروازه تمدن رد شدیم ها! چقدر خوب شد که ملت ما اینهمه تمدن دارند! چقدر خوب شد که ملت بزرگی هستیم و چقدر خوب تر که همیشه در صحنه ایم!! چه حالی می کرد حسین آقا (هم اتاقی فعلی مان در بجنورد) وقتی که با آب و تاب تعریف می کرد و می خندید. وقتی از نذر یک تنور نان محلی یک روستایی برای سلامتی جومونگ خان می گفت و می خندید! وقتی از دعوای کارمند ثبت احوال با مردی که قصد داشت اسم پسرش را جومونگ بگذارد می گفت و می خندید. دلم به درد آمده! از اینهمه به هم خندیدن. از اینهمه بی تفاوتی. از اینهمه بی دینی. از اینهمه جهل. به شک مانده ام! نمی دانم از دروازه تمدن رد شدیم یا ردمان کردند! نمی دانم تمدن ساز بوده ایم یا …

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۸:۵۲ در وب نشست بلاگفا!